خواجه پیروز و حاجی فیروز


برخی از کلمات فارسی شکل عربی پیدا کرده و به اصطلاح معرّب شده است. دلیل آن نفوذ عربی در فارسی و نیز خودباختگی ایرانیان در برابر عرب هاست. پیل به فیل و پارسی به فارسی و پیروز به فیروز تبدیل شده. خواجه پیروز، شخصیت اسطوره ای که در پایان سال ظاهر می شود، نیز به حاجی فیروز بدل شده . خواجه پیروز به یک تعبیر نماد پیروز شدن نوروز و بهار بر زمستان است و به تعبیر دیگر نماد بازگشت ارواح مردگان یعنی فروهرها از آسمان (نگاه کنید به حسین آذران(1381) جشن نوروز . تهران:  انتشاران هیرمند. ص41-39)

شمول واژه های عالمانه و عامیانه در فرهنگ تخصصی

چند سال پیش(واژه نامه ی نسخه شناسی و کتاب پردازی،1379) نوشتم:

«هر واژه ای را از هر مقوله ی دستوری که در موقعیتی تخصصی و فنی و حرفه ای کاربرد خاصی داشته باشد می توان اصطلاح خواند.» بهرام بیضایی(نمایش در ایران. تهران: انتشارات روشنگران، 1344/139) در آغاز بخش «واژه نامه ی نمایشی»(ص213) می نویسد:«در این فهرست نمایشی بودن واژه ها یا اصطلاح ها یا ترکیب ها در نظر گرفته شده نه عامیانه بودن یا عالمانه بودن یا ادیبانه بودن آن ها.»

و من نوشته بودم:«از آن جا که مرجع نگاران و «کتاب نویسان» و مؤلّفان از طبقات فرهیخته و بالای اجتماع هستند و در پژوهش های خود عمدتاً با طبقات پایین رشته ی تخصصی خود ارتباط مستقیم ندارند، اصطلاحات تخصّصی این دسته ی اخیر وارد کتاب ها و مراجع نمی شود. این «تبیعض» طبقاتی و زبانی، تحصیل کردگان را از نعمت وجود اصطلاحات حیّ و حاضر و مفید و کمک کار، به ویژه در امر ترجمه، محروم می کند. از دیرباز عده ای بر این گونه واژگان برچسب «لوترا» یا «ژارگون» (jargon) زده و آنها را به حاشیه ی علم کشانده اند. صراحت و قدرت و پویایی زبان حرفه ای و «لوترا» شگفت انگیز است و می تواند بسیاری از گره های واژه سازی و معادل یابی و ترجمه و اصطلاح شناسی را به راحتی بگشاید. در این کتاب [واژه نامه ی نسخه شناسی و کتاب پردازی] علاوه بر آوردن واژه های مورد استفاده ی فرهیختگان ، از آوردن واژه های متداول در میان صنف«پایین» کتاب ابا نکرده ایم.

خلاء در حوزه ی معنایی و واژگانی


حوزه ی معنایی واژه ها ارتباط هایی با حوزه ی دستوری آن دارد. هر کلمه مشتقاتی دارد از قبیل اسم، صفت، قید، اسم فاعل، اسم مفعول و ... این مشتقات همگی در فرهنگ  باید ثبت شود. اما گاهی خلاء هایی در این نظام وجود دارد: ما با ناملایمات زندگی دست و پنجه نرم می کنیم، اما ملایمات زندگی در زبان به کار نمی رود. بهرام بیضایی(نمایش در ایران، تهران: انتشارات روشنگران و مطالعات زنان . ص214و218 ) می گوید عمل بزک و شبیه سازی در هنرهای نمایشی اسم فاعل ندارد، زیرا تقلید چی ها خودشان خود را بزک می کردند و به کس دیگری خاص انجام این کار احتیاجی نبود است.[در مقابل گریم و گریمور]. شبیه سازی(= تغییر یا آرایش چهره در تعزیه) اسم فاعل ندارد، زیرا شبیه ها خودشان صورت خود را آرایش می کردند یا تغییر می دادند و به شخص خاص برای این کار احتیاج نبود.

بزرگ نویسی capitalization در فرهنگ های آریانپور  

جمله ی انگلیسی، و دیگر زبان های اروپایی، با حرف بزرگ شروع و به نقطه، نشانه ی پرسش یا نشانه ی جمله عاطفی ختم می شود. و این قانون است. اگر دانشجویی در کلاس نگارش جمله را با حروف کوچک شروع کند، معلم و استادش از او غلط می گیرد. فرهنگ جامع پیشرو آریان پور این قانون را رعایت نکرده اند. هزاران جمله ای که در این فرهنگ ها آمده با حرف کوچک شروع شده. این اشکال یا غلط شاید از برنامه نویسی رایانه ای آن ها باشد.این ایراد هیچ توجیهی ندارد و از طرفی مشوق خطانویسی زبان آموزان است. اگر شما معلم و استادی باشید که باید نوشته ی آریان پور و همکارانش را اصلاح می کردید، چه نمره ای به آن ها می دادید؟

تفاوت هنرمندان قدیمی و هنرمندان جدید از زبان بدیع زاده خواننده و آهنگ ساز بزرگ

فرقی که هنرمندان امروز با هنرمندان قدیم دارند، صفا ، حقیقت، گذشت، عفو، اغماض و انصاف آن هاست. این ها صفاتی است که قدیمی ها داشتند و امروزی ها ندارند. در مقابلِ بخل، حسد، خودخواهی، تکبر و بی وفایی: این ها نیز صفاتی است که هنرمندان امروز دارند و قدیمی ها نداشتند. به عنوان مثال، من به بنان بد می گویم، بنان به من بد می گوید. ما هر دو به ادیب خوانساری بد می گوییم. ادیب به ما دو تا بد می گوید. ما سه نفر به ایرج بد می گوییم. ایرج به ما سه نفر بد می گوید. ما چهار نفر به شجریان بد می گوییم. شجریان به ما چهار نفر بد می گوید. ما پنج نفر به گلپایگانی بد می گوییم. گلپایگانی به ما پنج نفر بد می گوید. ما شش نفر به محمودی خوانساری بد می گوییم. خوانساری به ما شش نفر بد می گوید. بعد ما هفت نفر می شویم به هشتمی بد می گوییم، هشتمی به ما هفت نفر بد می گوید بعد هشت نفر می شویم با نهمی و همین طور به بالاتر و خلاصه، همه به هم بد می گوییم و هیچ کدام یکدیگر را قبول نداریم.

(گلبانگ محراب تابانگ مضراب، خاطرات سید جواد بدیع زاده. تهران: نشر نی، 1383، ص 24)

چگونه ای؟   

ای جان وای دو دیده ی بینا، چگونه ای؟  

 وی رشکِ ماه و گنبد مینا، چگونه ای؟

ای آفتاب از تو خجل، در چه مشرقی؟   

 وی زهِرناب با تو حلوا، چگونه ای؟

مولوی

نابغه

نابغه کسی است که پیوسته افکارش را از قوّه به فعل در می آورد.

بالزاک

شبِ فراق

شبِ فراق که داند که  تا سحر چندست                

مگر کسی که به زندانِ عشق دربندست

سعدی

راستی

وقتی نوجوان بودم قطعه ی زیر از جک لندن را در صفحات آخر کتابی به قصد تبلیغ ترجمه ای از این نویسنده ی بزرگ دیدم. این گفته هنوز هم برایم عزیز است و مقدّس. اگر متن انگلیسی آن را پیدا کردید، برایم بفرستید.

 

شما اگر جلوی راستی را بگیرید، اگر آن را پنهان کنید، اگر نخواهید بر خیزید و در میان مردم بی پرده سخن بگویید یا اگر هنگام گفتن، همه ی راستی را نگویید، پس شما کم تر از راستی راست هستید.

بگذار یک دم نگاهی بر چهره ی راستی بیفکنم. به من بگو سیمای راستی به چه می ماند؟

هپور و چپور

« هپور و چپور» را در این شعر عارف قزوینی معنی کنید:

ازین پس من و کنجی و دلبری چون حور

دگر بس است مرا صحبت هپور و چپور

تو باشی و من و من باشم و تو، شیشه ی می

کمانچه باشد و نی ، تار و تنبک و تنبور

 

هپور و چپور یعنی هر کس و ناکسی