عناصر و واژگان فرهنگي در ارتباط بين زباني
چكيده
عناصر و واژه هاي فرهنگي اقلام مقيد به فرهنگ خاصي اند و مشكلات فراواني را در ارتباط بين زبانی ايجاد مي كنند. در اين مقاله ابتدا طبقه بندي اي از مقولات فرهنگي عرضه شده و سپس توضيحاتي درباره اقلام خاص فرهنگ ايراني آمده كه در واژگان فارسي منعكس شده است. در مواردي عناصر فرهنگي فارسي با انگليسي مقايسه شده است.
كليد واژه ها: واژگان فرهنگي ، عناصر فرهنگي ،ترجمه، ارتباط زبان
واژگان فرهنگي اقلامي هستند كه به مفاهيم ، روابط، پديده ها ،ابزارها و به طور كلي جنبه هاي مادي و معنوي جامعه اي خاص مربوط مي شوند و مقيد به فرهنگ خاصي هستند .مترجم در برگردان اين گونه واژگان به زبان ديگر با مشكلاتي گريبانگير مي شود، مثلاً با خلاء واژگاني یا خلاء ارجاعي رو به رو مي گردد . تفاوتهاي فرهنگي مندرج در اين واژگان مشكلات فراواني را براي مترجمان ايجاد مي كند و كار با آن سخت تر از تفاوتهاي موجود بين ساختار زبانهاست. « تفاوتهاي فرهنگي در ترجمه مشكل سازتر است تا تفاوت زباني» (يوجين نايدا13: 1964)اختلافات زبان را به نوعي مي توان معادل يابي تقريبي كرد یا شرح و بسط داد و موضوع را به نحوي به خواننده فهماند؛ اما تفاوتهاي فرهنگي به راحتي قابل درك و انتقال نيست(حسن هاشمي ميناباد 34 : 1383).
زبان شناسان ، مردم شناسان و ترجمه پژوهان طبقه بندي هاي گوناگوني از عناصر و واژگان فرهنگي به دست داده اند. يكي از آنها پيترنيومارك (1988) است . در اين مقاله رئوسِ رده بنديِ او را ذكر مي كنيم و سپس به معرفي برخي از مقولات فرهنگي ايراني كه در ترجمه ي فارسي به زبان هاي ديگر يا در آموزش زبان فارسي مشكل ساز است مي پردازيم ودر مواردي آن ها را با مقولات غربي مقايسه مي كنيم .
پيتر نيو مارك (102-95 :1988) مقولات فرهنگي را، با جرح و تعديلي در طبقه بندي يوجين نايدا، به پنج دسته ي اصلي تقسيم مي كند:
1) بوم شناسي و محيط زيست : گياهان و جانوران (گيا و زيا)، بادها ، دشت ها و جلگه ها ،و...
2) فرهنگ مادي(مصنوعات و دست ساخته هاي بشر)
خوراك ، پوشاك، خانه ها و شهرها، وسايل نقليه
3) فرهنگ اجتماعي – كار و تفريحات و سرگرمي ها
4) سازمان ها و نهادها، آداب و رسوم، فعاليت ها ، اعمال و كردار مفاهيم، مسائل سياسي و اداري، دين و مذهب، هنر
5) واژگان مربوط به ايما و اشارات و حركات سر و دست، و عادات رفتاري . نيو مارك براي هر كدام از مقولات بالا مثال هايي مي آورد؛ اما در اين مقاله قصد نگارنده دادن مثال هايي از فرهنگ ايراني و زبان فارسي و مقايسه ي آن با عناصر غربي است. بحث مفصل درباره ي جزئيات فارسي و ايراني اين مقولات را به فرصت ديگري موكول مي كنيم و تنها مواردي را بر سبيل نمونه مي آوريم .
محيط زيست
عناصر جغرافيايي و محيطي از ويژگي هاي فرهنگي اند كه در مواردي در ترجمه مشكل ساز مي شوند. برف در ميان اسكيموها ، شتر در ميان اعراب، مورچه در ميان چيني ها نام ها و صفت هاي گوناگوني دارند . در هند چون برف نمي بارد، واژه هايي هم براي انواع مختلف برف ساخته نشده است . در فارسي به غير از مورچه سياه و مورچه قرمز و مورچه سواري يا مورچه اسبك (مورچه ي سياه درشت تر از مورچه هاي معمولي با سر و ته بالا ايستاده و كمر باريك فرو نشسته) مورچه ي ديگري نداريم، تازه همه ي اين ها يك «مورچه» اند و فقط رنگ و جثه شان متفاوت است؛ در حالي كه در زبان چيني واژه هاي گوناگوني براي اطلاق بر انواع فرهنگ مورچه به كار مي رود.
فرهنگ مادي
ايران به خاطر صنايع دستي ديرينه اش واژه هاي فرهنگي دارد كه در هيچ جاي ديگري از جهان معادلي براي آن ها نيست . براي مثال واژه هاي جاجيم ،گبه، زيلو، ورني و ... با تفاوت آوايي اندكي وارد زبان هاي ديگري شده است. « گره جفتي» نوعي تقلب در بافت فرش است كه در آن خامه به جاي اين كه دور يك جفت تار پيچيده شود، دور دو جفت تار پيچيده مي شود، در نتيجه در وقت و مقدار خامه صرفه جويي مي شود، اما فرش استحكام و تراكم كم تري پيدا مي كند. اصطلاح دال بر اين تقلب ، كه خاص ايرانيان است، وارد زبان هاي اروپايي – دست كم آلماني و فرانسه و انگليسي كه نگارنده خود مشاهده كرده- شده ومثلاً در انگليسي به صورت jufti knot به كار مي رود.
پوشاك و آرايه ها و زينت ها و نمادهاي پشت سر آن ها مشكلاتي بر سر راه مترجم ايجاد مي كنند. در هند زينت هايي هست كه فقط مخصوص زناني است كه شوهرانشان زنده است. زني كه شوهرش مرده است محدوديت هايي در استفاده از آرايه هاي خاصي دارد. آلام و دردها و رنج هاي چنين زني را نمي توان از رهگذر ترجمه ي نام اين آرايه ها به مخاطب غير هندي انتقال داد . در جوامع ديگر بيوه شدن زن تمايزي به لحاظ پوشاك در او ايجاد نمي كند و اصولاً مطرح نيست . در ميان اعراب جنوب ايران وقتي دختر نامزد مي كند ملزم به پوشيدن «بوركه» بر چهره مي شود . در نتيجه ، اين پوشش چهره نشانه ي نامزدي يا تأهل زن است .
واحدها و مقياس ها
واحدهاي سنجش ، اوزان و مقياس ها گاهي بين المللي اند و گاهي خاص هر فرهنگ . اگر اين واژه ها فرهنگي باشند، براي مترجم دردسر سازند و گاهي نمي توان به درستي آن ها را منتقل كرد. مثال: ذرع، وجب، گز، فرسنگ يا فرسخ ، قواره، قلاده (براي سگ و شير و مانند آن ها ) دهنه (مغازه و دكان)، طاقه( شال و پارچه)، ريال، تومان ، شاهي ، عباسي ، صناري(صد ديناري) ، هزار (5 هزار = 5 ريال)، من، سير، مثقال، نخود .
از سوي ديگر ممكن است يك واحد سنجش حتي در داخل يك كشور بر مقادير متفاوتي دلالت كند .مثلاً واحد وزن «من» تبريز 5 كيلو ، من شاه 3 كيلو و من ري 12 كيلو گرم است.
غذا و خوراك
سبزي پلو و ماهي شب عيد ، سمنوي هفت سين ، آجيل مشكل گشا ، كاچي (براي زائو) ، هندوانه ي شب يلدا، فرني (براي كودك، در ماه رمضان)، آش پشت پا، آش ابودردا (نذر براي بهبود بيمار) ، آش امام زين العابدين بيمار( نذر براي بهبود بيمار)، اشكنه ، آش قجري ، قهوه قجري( هر دو خوراكي مسموم كه به قصد كشتن كسي به خورد او مي دادند و رسم دودمان قاجار بوده است )، آش اسم گردان( براي كودكي كه بيماري سخت دير علاجي دارد مي پزند و اسم او را عوض مي كنند به اين اميد كه بيماري ديگر به سراغ اسم قبلي او برود و شخصيت جديد او بهبود يابد. )
سر سفره ايراني مهمان را زير رگبار تعارفات مي گيرند ، اما در فرهنگ غربي به يك «بفرماييد» ساده قناعت مي كنند.
غذاي عمده ي ايراني ناهار است ، ولي ناهار اروپايي ساده است و غذاي اصلي اش شام . نان ايراني نازك است و « مساحت» زيادي دارد، نان غربي حجمي است. ضخيم ترين نان هاي ايراني مانند بربري و سنگك و نان مشهدي به مراتب نازك تر از نان اروپايي اند .
خيار براي ايرانيان «ميوه» است و همراه با سيب و پرتقال و گلابي و گيلاس صرف مي شود، اما خيار براي غربيان «سبزي» است كه غالباً در سالاد به كار مي رود. شايد كاربرد خيار در سالاد ايراني وام گيري فرهنگي باشد و شايد اين خوراك هم ، مانند اسمش ، غربي باشد.
«نان و نمك » معنا و مفهوم خاصي در ايران دارد و از نظر اخلاقي حايز اهميتي به سزاست. حق نان و نمك را بايد پاس داشت و نبايد نمك خورد و نمك دان شكست. در نتيجه ، مثل هايي در زبان فارسي پديد آمده از جمله نمك خوردي نمك دان مشكن، هر كس كه نمك خورد و نمك دان بشكست/ در محفل رندان جهان سگ به از اوست، حق نان و نمك تبه كردن/ بشكند مرد را سرو گردن، حق نان و نمك بسيار باشد.
سفره بركت خداست و نبايد پا را روي سفره گذاشت يا از روي آن پريد.
نوشيدن اصلي ايراني چاي و نوشيدني اصلي غربي قهوه است. جالب اين است در قهوه خانه هاي ايراني فقط چاي عرضه مي شود.
غذاي اصلي ما ايرانيان نان است و برنج. غربي ها سر سفره مقدار كمي نان مي خورند با مقدار زيادي قاتق .« قاتق كردن» در فرهنگ ايراني به معناي « با امساك مصرف كردن » است. برنجي كه فقط يك ايراني مي خورد، غذاي يك خانواده ي چند نفره ي امريكايي است، تازه نوع پخت هم تفاوت دارد .
در مورد عادات غذايي مي توان گفت كه مفاهيم ضمني همراه با هر غذاي خاص فرهنگي و بار عاطفي و ميزان اهميت آن قابل ترجمه نيست. بعضي از غذاها در مراسم و زمان هاي خاصي از سال يا براي افراد يا منظورهاي ويژه اي تهيه مي شود. اهل زبان با شنيدن نام غذا بلافاصله به ياد تمام بار فرهنگي و عاطفي و كاربردي آن مي افتد. با ديدن غذايي آب از دهان كسي در يك كشور سرازير مي شود، حال آن كه ممكن است فردي از فرهنگ ديگر هيچ احساسي نسبت به آن غذا نداشته ، برايش علي السويه باشد. در اراك « مرده پلو» نام طنز آميز قيمه پلوست و خورشت قيمه را به شوخي « خورشت مرده» مي گويند، چرا كه در مراسم عزا و سوگ واري بيش تر از اين غذا استفاده مي شود . در ايران « حلوا» مفهوم ضمني مرگ و عزا را با خود دارد، چرا كه عمدتاً آن را براي مرده مي پزند و خيرات مي كنند . در مراسم رحلت ائمه و در مرگ اشخاص عادي و سر مزار و قبرستان كاربرد دارد. «حلواي كسي را خوردن» كنايه از شاهد عزاداري در مرگ كسي بودن و در عزاي كسي شركت كردن است، و «بوي حلواي كسي بلند شدن» كنايه از مرگ قريب الوقوع كسي است و «حلوايي شدن» يعني نشانه هاي مرگ قريب الوقوع در كسي آشكار شدن (ابوالحسن نجفي 501- 500 :1: 1378 ). شله زرد را هم مي توان در ايام سوگ واري ائمه خورد.
آداب و رسوم
آداب و رسوم و معتقدات هر فرهنگي مانند ازدواج، عزا و سوگ واري، انواع جشن ها، بستن عهد و پيمان ، خوش يمني و بد يمني و غيره مفاهيم ضمني و بارهاي عاطفي و احساسي اي با خود دارند و سمبوليسم پنهاني با آن ها همراه است كه موانعي جدي بر سر راه مترجمان پديد مي آورند .
ايـرانيان از ديــرباز در خانواده ي گسترده زندگي كرده اند، گرچه اكنون گرايش شديدي به خانواده ي هسته اي وجود دارد و در شهرهاي بزرگ ظاهراً خبري از خانواده ي گسترده نيست . در خانواده ي گسترده ضرورت ايجاب مي كند كه اعضاي پر جمعيت آن در مورد روابط خانوادگي خود صحبت كنند ، اطلاعي بدهند و اطلاعي بگيرند . در زبان فارسي واژه هاي مختلفي براي بيان رابطه ي خويشاوندي و جنسيت خويشاوندان وجود دارد مانند دختر عمو، و پسر عمو ، عمو زاده ، دختر دايي ، پسر دايي ، دختر خاله ، پسر خاله ، خاله زا، دختر عمه ، و پسر عمه كه همه ي آنها در انگليسي با كلمه واحد cousin بيان مي شود . علاوه بر اين ، cousin به معني خويشاوند يا خويشاوند دور هم هست. در فارسي واژه هاي خاصي براي برادر مادر ،خواهر مادر، برادر پدر، و خواهر پدر وجود دارد. در جوامع غربي اين تمايزهاي دقيقي كه ما در بين خويشاوندان برقرار كرده ايم در كار نيست. بنابراين ، هنگام ترجمه ي اين واژه ها و مفاهيم مشكل ايجاد مي شود . از سوي ديگر، اگر نويسنده ي انگليسي خواسته باشد مفهوم «دايي» ما را با mother’s brother مشخص تر سازد، مترجم ناشي يا بي دقت ايراني آن را به «برادر مادر» ترجمه مي كند و از واژه ي آشناي «دايي» غافل مي ماند . uncle و aunt در ترجمه به فارسي ، بسته به رابطه ي خانواده مترجم با دايي يا عمو و خاله يا عمه و ميزان صميميت خانواده ها و جنبه هاي عاطفي و رواني مترجم ، در حالت عادي به يكي از اين افراد برگردانده مي شود . مثلاً اگر خانواده ي مترجم روابط خوبي با عموي او ندارد، uncle به «عمو» ترجمه نمي شود . نكته جالب ديگر اين است كه ذهن مترجم ايراني نمي تواند هيچ ارتباطي بين شوهر عمه و شوهر خاله با uncle و زن عمو و زن دايي با aunt برقرار كند و در نتيجه ، در ترجمه به اين معادل ها نمي انديشد.
شب قبل از نخستين روز دي ماه بلندترين شب سال است كه به آن شب يلدا يا شب شب چله مي گويند . در اين هنگام اعضاي خانواده با خوردن ميوه و آجيل شب را به شادي مي گذرانند . ميوه ي مخصوص اين جشن هندوانه است . در گذشته همه دور كرسي جمع مي شدند و بزرگ ترها به قصه گويي يا نقل خاطرات شرين مي پرداختند . اين شب عنصر فرهنگي ايراني است.
در ايران به ياد مرد جوان مرگ جلو در خانه ي او و / يا در گذرگاه ها« حجله» بر پا مي كنند و به اصطلاح حجله مي بندند. عمق و عرض قبرهاي ايراني بسيار كم تر از قبرهاي اروپايي است .مرده اروپايي با تابوت و مرده ي مسلمان با كفن دفن مي شود. مرده ي مسلمان روي شانه ي راست و مرده ي غربي صاف و رو به آسمان خوابانده مي شود.
ايرانيان وقتي در انجام كاري ترديد دارند و مي خواهند از درستي كار خود مطمئن شوند با قرآن مجيد ، با تسبيح يا ديوان حافظ استخاره مي كنند. براي فال حافظ او را به شاخ نبات قسم مي دهند كه جواب آن ها را بگويد و نخستين غزلي كه در صفحه ي سمت راست آمده ، فال آنان است. اگر نخستين بيت هاي غزل در صفحه ي قبل باشد، بدان رجوع مي كنند. و اگر غزل از سر صفحه شروع شده شده باشد آن را مي خوانند؛ غزل بعدي را نيز شاهد مي آورند( ژاله متحدين 7- 366 : 1381). تازه قدما گاهي به غزليات عبيد زاكاني هم تفأل مي زدند .
تاكسي در ايران ، دست كم ، براي حمل ونقل پنج نفر است، اما در غرب تاكسي مال اولين كسي است كه دست براي آن بلند مي كند. حركت اتوبوس هاي مسافربري غربي سر ساعت تعيين شده است و حركت اتوبوس هاي ايراني هنگامي است كه ظرفيتش تكميل شود.
بوسه ي عروس و داماد در جمع مهمانان در فرهنگ غربي بخشي از مراسم عروسي است. اين امر در جوامع شرقي پسنديده و معمول نيست. در ايران اگر زن و شوهر مسنّي در خيابان دست در دست هم ديگر بگيرند يا يكي بازوي ديگري را بگيرد ، ره گذران به ديده ي تمسخر و شگفتي به آن ها نگاه خواهند كرد.
باورهاي ديني
عناصر مذهبي ، باورهاي ديني و اسطوره اي از عوامل سازنده و مؤلفه هاي هر فرهنگي هستند كه مترجم بايد بر آن ها اشراف داشته باشد . چه چيزي ، مثلاً در ايران ، حلال است و چه چيزي حرام ؟ بعضي از حيوانات بر طبق اسلام حلال گوشت اند و برخي ديگر حرام گوشت . چه چيزي نجس است و چه چيزي پاك؟ شئ پاك در چه صورت نجس مي شود .(نجس چون تر شود نجس تر شود). سگ نجس است و گوشت خوك حرام . محرم و نامحرم يعني چه ؟ چه كساني محرم اند و چه كساني نامحرم؟ چگونه مي توان با كسي محرم شد؟برادر و خواهر شيري محرم اند يا نامحرم ؟چگونه كسي به مصاهرت (دامادي) محرم مي شود؟ چرا محرم به يك نقطه مجرم مي شود؟آش هايي مانند آش بي بي سكينه ، بي بي رقيه ، بي بي نور، بي بي حور و ....كي و چگونه و به چه منظوري پخته مي شوند .
سعد و نحس
خوش يمني و بديمني و سعد و نحس در فرهنگ ها متفاوت است. چيزي ، حادثه اي، حيواني و عملي در يك فرهنگ خوش يمن و در فرهنگ ديگري بديمن است يا اصلاً چنين مفهومي مطرح نيست. جغد در ايران نماد شومي است و در غرب نماد خرد و تجربه در افسانه هاي عاميانه و داستان هاي حيوانات . در ايران جغد بر بام خانه ي ويران ناله سر مي دهد، طوطي و جغد را در يك قفس كردن به هر دو ظلم است، خانه ي آباد سزاوار جغد نيست ، كسي كه بدقدم است مانند جغد/ بوم شوم است ، و بوم از تربيت ، هزار دستان نشود .
در سال بعضي از روزها نحس است مثل آخرين چهــارشنبه، ماه صفر، و روزهاي پنجم و سيزدهم هر مـاه . روزهـاي هفتـه نيز بــراي كــارهايي منــاسب و بـراي بعضي از كارهاي ديگر نحس است . (شنبه كار،شنبه بار؛ شنبه عروس خونه نيار) روز جمعه براي ازدواج و عروسي خوب است . كاشتن بادنجان ، سيب زميني، جو، شبدر، انداختن سركه و نگه داشتن مرغ و خروس آمد- نيامد دارد، يعني براي عده اي خوب و براي عده اي ديگر نحس است . فروشندگان اگر اولين فروش روزانه را به كسي بكنند كه دستش خوب باشد، تا شب در آمد فراوان به دست خواهند آورد( ژاله متحدين 366: 1381) در غير اين صورت « دشت آن ها كور مي شود». و« دشت همان دشت اول است». اولين موي صورت عروس را بايد يك زن نيك بخت و به اصطلاح سفيد بخت خوش دست بكند. ساييدنِ كله قند بالاي سر عروس كار دو يا چند دختر و زن سفيد بخت است.
سمبوليسم رنگ
رنگ غم و غصه در انگليسي آبي است: to have the blues ،to feel blue ، in a blud mood به معني غمگين و محزون و دل تنگ و ملول بودن است و يكي از معاني blue مكدر و گرفته و غمگين است . بر عكس رنگ آبي در كشور ما رنگ شادي و شادماني است . blue blood يعني اصالت و خون اشرافي ، اما اين مفهوم در چيني با رنگ زرد نشان داده مي شود . از سوي ديگر ، blue در عبارت هاي bluebottle (= خرمگس)، blue film (= فيلم وقيح و هرزه)، blue jokes (شوخي هاي وقيح و هرزه و به اصطلاح غير بهداشتي )، to blue one’s money (ول خرجي/ اسراف/ ريخت و پاش كردن) مفاهيم منفي دارد .
در نظر ما « مرد سال خورده اي كه مورد احترام قوم باشد و در كارها با او مشورت كنند و نظر او را معمولاً به كار بندند» (ابوالحسن نجفي 798: 2 : 1378)«ريش سفيد» است و همين شخص در بين انگليسي ها grey- headed . موي جو گندمي در انگليسي با grey (= خاكستري، طوسي )بيان مي شود و to turn grey يعني سپيد موي شدن . اگر كسي در كشور انگليسي زبان خيلي حسادت كند براي او از اصطلاح green with envy استفاده مي كنند و مثلاً مي گويند .
They were green with envy when Joe bought a car.
يعني وقتي جو ماشين خريد آن ها از حسادت تركيدند/ چشمشان در آمد.
زبان اشاري
در فارسي «نچ»( اسم صوت، نشانه ي عدم پذيرش و نفي ورد) غالباً با حركت سر به سمت بالا همراه است، حال آن كه اين نام آوا كه در انگليسي به شكل tut تقليد شده معمولاً نشانه ي عصبانيت ، لبريز شدن كاسه ي صبر، و سرزنش ملايم است . از سوي ديگر ، فارسي زبان هنگام گفتن « نه» و اظهار مخالفت سرش را ناگهاني به بالا حركت مي دهد ؛ انگليسي زبان در اين موقعيت سرش را به آرامي به چپ و راست حركت مي دهد . حركت دست شبيه به آن چه كه ايراني هنگام به زبان آوردن كلمه ي توهين و طعنه آميز «بيلاخ» انجام مي دهد در امريكا نشانه ي آرزوي موفقيت و پيروزي است.
و بالاخره دراز كردن پاها در حضور بزرگ ترها و غريبه ها ، و پاك كردن بيني در حضور ديگران را در ايران بي ادبي مي دانند ، حال آن كه ظاهراً در انگلستان چنين نيست. رفتارهاي زير در انگلستان بي ادبي دانسته مي شود ، در حالي كه در ايران چنين نيست : خواندن روزنامه ي بيگانه در اتوبوس و قطار و جز آن ، و برداشتن نمك و فلفل و ... بر سر ميز غذا از جلوي ديگران حتي اگر دست ها روي بشقاب نفر كناري درازشود (عبدالرضا رفيعي 44: 1381) .
عناصر و واژگان فرهنگي چالشهاي سختي فرا راه مترجمان قرار مي دهند. اين عناصر را معمولاً به سختي مي توان به زبان دوّم انتقال داد. مترجمان روشهاي گوناگوني را در مقابله با اين واژگان در پيش گرفته اند مانند انتقال (وام گيري)، معادل فرهنگي، معادل نقشي، معادل تشريحي، ترجمة لفظي ، ترجمة قرضي یا گرته برداري ، تغيير شيوة بيان ، حذف، دگر گفت، پانويسها و پي نويسها و يادداشتها، روش التقاطي ، و استفاده از مقوله نما. براي شرح اين روشها نگاه كنيد به حسن هاشمي ميناباد9-35: 1383) .
كتابشناسي
رفيعي ، عبدالرضا(1381) « برخي از علل اصلي عدم تفاهم ميان ايرانيان و انگليسي زبانان : مشكلات زبان آموزان و آموزگاران زبان» .نامة پارسي . س 7 ،ش 4، صص 54-43.
متحدين ،ژاله (1381)دانشنامة كوچك ايران. تهران : انتشارات توس .
نجفي، ابوالحسن(1378). فرهنگ فارسي عاميانه. تهران : انتشارات نيلوفر.
هاشمي ميناباد ، حسن(1383)" فرهنگ در ترجمه و ترجمة عناصر فرهنگي". فصلنامة مطالعات ترجمه. س 2، ش 5،صص 49-31 .
Newmark, Peter (1988 ) A Textbook of Translation. New York: Prentice Hall
Nida ,E.A.(1964)Toward a Science of Translating .Leiden: A.J.Brill.