گزین گویه هایی از خواجه عبدالله انصاری

هر چه به زبان آید، زیان آید.

به حق آن راستان که این کَژان را بدان راستان پیوند.

به روزگاری رسیدم که ازو می ترسیدم. در داری آویختم که ازو می گریختم

بلانیکو بُوَد، اگر در میان بلا او بود.

از من بگریختی،آب روی خود ریختی و در دام بلا آویختی.

در پسندِ خود هلاک شوی.

آن ارزی که می وَرزی.

هر کس را شفا طبیب است، ما بیمارِ طبیبیم.

هرگاه که گویم رَستم؛ شغلی دیگر نهی بردستم.

تخم آرام کِشتم؛ بی قراری رُست.

هر قدمی که بر می دارم، واپس ترم.

به یافته می ناز؛ به درنایافته مناز.

چه درمانی دردی را که از طبیب است.

ای توتیای چشمِ دوستان خاکِ درگاهِ تو.

چه تدبیر دیوانه ای را که در آرزوی بند است؟

کارِ راست در دیده ی راست: راست؛ کارِ راست در دیده ی ناراست: نه راست.

دانی که چرا کوفته ای؟ از آن که با ناجنس گفته ای!

مگوی آن چه جواب آن نتوانی شنید.

از دشمنِ دوست روی بترس!

کاروان کار رانَد؛ مدعی ریس می جنبانَد.

دریا پالودن و بر تیغ غنودن؟!

یافتن هر چیزی در جُستن است.

چون یار اهل است، کار سهل است.

از در درآیی، در بر آیی.

اگر مردی عیب پوش باش، نی عیب پاش.

این زمستان را ندیدم نوروز.

عطری است از سُرّه ی سرور یا گندی است از آخورِ غرور؟

از مرض و خسرت چه خواهی عشرت؟

کار از خود چنان نمای که از آن در نمانی.

کردار خویش بیشِ گفتار دار.

خویشِ درویش را خوش دل دار.

برگذشته و شکسته و ریخته افسوس مخور.

شغل اگر چه خُرد باشد، به ناآزموده مده.

روزگار گذشته را امامِ خود ساز.

هر کس را کار در خوردِ او فرمای.

بلند نشستن و تواضع نمودن بیچارگی است.

به سوزن کوه کندن آسان تر بود از آن که کبر از دل بیرون کردن.

از بالا درآیی، در سر آیی. از در درآیی ، در بر آیی.

تشنه ای دیدی د رمیان آب روان؟ من آنم.

ناآگاه آید؛ اما بر دلِ آگاه آید.

عشق نه نام داند نه ننگ، نه صلح داند نه جنگ.